مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

به نام خالق مادر(حرفهای آناجون به نوه گلش)

    پاره جگرم، اين را نه برای عشوه های امروزت که برای خوشبختی ات می گويم .....اگر امروز فرزندی را در آغوش مادرش ديدی ، که برای همه چيزش محتاج ديگران است و کودکی خودت را ياد کردی و مغرور نشدی .... در زندگی ات برد کرده ای اما اگر به شادابی امروزت مغرور شدی و فراموش کردی سراپا احتياجی و خدا را برای آنچه که به بهترين شکل به تو عطا کرده شکر نکردی ... مانند کودکی هستی که از دنيا هيچ نمی فهمی و هنوز محتاجی ... محتاج کسی که تو را به ياد خود بيندازد. عزيزم، اگر کوری را ديدی که برای راه رفتن ساده نيازمند يک عصای بی جان بود و تو به شکرانه سلامتی ات دست او را گرفتی .... شکر چشمت را به جای آورده ای و گرنه تو از او کورتری...
26 مرداد 1390

داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم

روزها می گذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یه روز دیگه از دلتنگی خسته شدی و می خواستی پا بزاری به 1 دنیای جدید...               درست 15 آبان 89 ساعت 10 صبح بود که بدنیا پا گذاشتی و زندگی مارو شیرین و شیرین تر کردی       .     همه خوشحال بودن  خاله  Ta Ta(طیبه)      از همه زودتر اومد از قم شبش آنا جون از راه رسید   آخه تو یکم زودتر بدنیا اومدی اونا انتظار نداشتن       دل تو دلشون نبود تا تورو ببینن بابا جونی هم داشت بال بال می زد تا 1 لحظه بغلت کنه اما...
25 مرداد 1390

توپمو بده ...

      مهدیار مامان نمی دونم بزرگم که بشی وقت می کنی فوتبالیستم  باشی یا نه             آخه ١دکتر متخصص اونم  جراح مغز و اعصاب دیگه وقت ورزش حرفه ای کار کردن رو نداره که  آخه زحمتش زیاده   ...
25 مرداد 1390

مهدیار عاشق موس

سلام به مهدیار گل مامانی! عزیز دلم امروز که دارم این مطلب رو برات مینویسم تو درست هشت ماه و 5 روزته و الان هم خوابی. البته بعد از کلی شیطنت و بازی کردن با اسباب بازی هات فکر کنم از بس سیمهای این موس بیچاره رو جوییدی سیر شدی   چون تا بغلت کردم خواب رفتی عزیز دل مامان و بابا    دوستت داریم 1 عالمه هر چی بگیم بازم کمه       ...
24 مرداد 1390

داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت اول

سلام مهدیار عشق مامان! امروز می خوام قصه زندگیتو از همو اول اول بنویسم. تا کجا نمی دونم اما اولش این جور شروع شد ...         ... و تو اومدی به زندگی مون.        وقتی هنوز بدنیا نیومده بودی درست همون سال مامانی استخدام آموزش و پرورش شد و رفت تو مدرسه ابتدایی با یه عالمه دختر کوچولو های شیطون. هر روز یا توپ می خورد تو سرت یا دخملا می پریدن از پشت منو بغل می کردن و تو رو فشار می دادن و من هر روز که می رفتم خونه از ترس اینکه بلایی سرت نیومده باشه زار زار تو تنهاییم گریه می کردم. چاره ای نبود باید می رفتم آخه تازه استخدام شده بودم هم شیرین بود هم تلخ ... ...
23 مرداد 1390

دایی مهدی جووووووووووووووووونی آقا مهدیار جووووووووووووووووون

اینم  دایی مهدی جونته. خیلی دلمون براش تنگ شده تا الان که 8ماهته فکر می کنم سه بار بیشتر ندیدیش. این دایی مهدیت خیلی ماهه ما هم خیلی دوستش داریم                 ...
22 مرداد 1390